تبليغاتX
الهه مرگ
بشنو از نی چون حکایت می کند


الهه مرگ







+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 16:38  توسط آرش  | 


یک خرس مخملی خریدم                                  (آرشیو)

برای دختری که ندارم

و یک عینک

برای پدر

که چشم هایش دیگر نمی بیند

و حالا میروم

برای او که نیست

گل نسرین بچینم

شاد یا غمگین

زندگی ، زندگی ست

و اگر فردا

برای شکار پلنگ

به دریا رفتم

تعجب نکنید !
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 20:58  توسط آرش  | 


عکس عاشقانه

عکس عاشقانهعکس عاشقانه

عکس عاشقانه

عکس عاشقانه

 سري عكس هاي عاشقانه جالب !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 12:20  توسط آرش  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 12:17  توسط آرش  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 12:11  توسط آرش  | 


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 21:8  توسط آرش  | 


شب و روزم خالي از تو
 پر تکرار نبودن
دنبال دستاي گرمت
براي لمس تن من
بي صداي لالايي ها
شب ها با هق هق گريه
 مي خوابم تا که ببينم تو را 
توي رويايي ،تو با من
مي خوام با دستاي خالي
دنيا را هديه کنم
به تو اي که هديه دادي
 حرمت نفس کشيدن
 حرمت نفس کشيدن
گرچه تصور خيالي بر سراپرده ي چشم پرآبم آيي
 خواهشم شب و روز اين است از که کند لطفي
گر به خوابم آيي مادر....
مادر.....
اشک دوري توي چشماي منه  تا نبينم تو را دلم وا نميشه
مي دونم که مهربون تر از تو هم      تو دنيا کسي پيدا نميشه
مادر.....
مادر......

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 20:7  توسط آرش  | 


ظهر گرم تابستاني خانه ما آن همه گوش ماهي ...اين نخستين ديدار بود
روز ديگر 19 ساله بودم که تو از راه رسيدي که ترانه مرا شنيدي ...
نمي دانستم شعر مي نويسي ،گفتي ... خنديدي.
من ميدانستم که خوب مي خواني ، گفتم ... خنديدم .
من از شهر عشق مي آيم از سال عشق ،سال شورش بزرگ
جنگ نکن عشق بورز
در خيابان مه گرفته بود که بار ديگر تو را ديدم .......
براي شکفتن در صحنه هاي بزرگ و فتح قلب ديگران جهان آمده بودي گفتم من هم مي نويسم
چون بيش از اين در تکه پاره ء کاغذي بارها از بزرگي ات نوشته بودم  اما نه من نه تو نمي دانستيم
روزي نزديک همراه ، هم بغض و هم ترانه خواهيم شد من و تو نمي دانستيم از اين يکي شدن ترانه اي جديد آغز خواهد شد
تو آمده بودي صاحب شناسنامه خود باشي  و من با صدايي لرزان چنين خواندم :ستاره آي ستاره چشام اشکي نداره
ديگه پيداش نمي شه ديگهع نميادش دوباره ...ستاره آي ستاره دل عاشق خريداري نداره
و اين بود سر آغاز بلند ما
و اما پيشترک قصه ي وفا را خوانده بودي    عزيزي از تبار عاشقان بزرگ
حافظه سرد يعني ذهن نيمه تمام مانده است    يعني من نيمه کاره ام
حافظه سرد يعني بايگاني حواس من آتش گرفته است
چهار عمل اصليماشين حساب   حواس من جمع نيست
من از من منها شده ام   من در من ضرب نمي شوم  من پاک پاکم
اما اين سيب سيب آدم نبست سيبي که حوا به دندان گرفت
آدم و حوا را سيب خانگي از بهشت به زمين پرتاب کرد مرا شب سرد حافظه از زمين به فراموشي پرتاب مي کند
ما همه را فراموش کرده ايم
گفتي نبايد مي رفتي ..گفتم نرفتم .....گفتي به قهر رفتي ......گفتم ديروز نرسيدم که امروز رفته باشم،من از آغاز ،از نخستين در کنار تو
مانده ام .....گفتي هوايم را صدايت پر کرده ........گفتم دور يا نزديک چه فرقي مي کند اگر صدا را مي شنوي
گفتي يک روز بي خبر صدا را بريدي و رفتي ، نزديک تر بايد مي آمدي ....گفتم فاصله در نگاه ماست اگر مرا نزديک تر مي خواهي
با من حرکت کن نايست.... گفتب کجا ...گفتم به نزديکترين جاي اين گره ،به امن ترين جاي اين صدا که ما را به جانب يکديگر پرتاب مي کند ،
صدايي مشترک که دريا شدن را به ما مي آموزد....گفتي ميدانم بازگشت صدايت را از من مي خواهي
گفتي :بودي ،هستي ،خواهي بود .... گفتي من سايه توام ،،، سايه نه گلايه .... گفتم باش در من باش نه بيرون از من .....
گفتي : هستم ،هستم اما تو نبايد مي رفتي ...گفتيبراي اينکه بگويي هستي نبايد مي رفتي..... گفتم چگونه بگويم ،جابه جاي من حرکت من است
نه هجرت و جدا شدن ،من حرکت ميکنم که از تو بنويسم ،که تو را از تمام زاويه هاي تمام منظره هايت ديده باشم...
گفتي سال هاست مرا نديده اي ...گفتم من از تو چشم بر نداشته ام .....گفتي در اين حرکت مرا شتاب زده مي بيني  تاملي کن 
با حوصله تماشا کن ... گفتم حرکت در من است و تو در تمام منظره هايم با وقار نشته اي ، و تو در من بزرگگو بزرگتر شده اي " جداشدن از تو يعني پايان من "
،من در تو مانده ام و بالاي صدايت رسيده ام ....
گفتي بر دست نوشته هاي ما غبار نشسته است .....گفتم در چشم ما نبايد غبار نشسته باشد .... هاي ! کوچه ها را ببين ضيافت ما را دل دل مي زنند ....
گفتي دوباره سبز خواهيم شد ،در دست نوشته هايم سبز خواهي شد ، سبز غزل
سبز دفتر هاي مشق
سبز گرگم به هوا
سبز دفترچه هاي شقايق سبز نامه هاي پنهان
سبزسبزسبزسبزسبزسبز سبز.........  
گفتي اما تو نبايد مي رفتي .... گفتم من از تو مي روم تا در سفر با تو باشم.من از تو سر نمي روم ،من در تو مي روم
 تا سر سبز ترين بهار منظره ها ،تا ما ....گفتي باش... گفتم هستم... گفتي مي فهمم ....
گفتم من هم .....
گفتي بغض شک راه گلو را بسته لحظه تصميم است به تو اي خوب من مي توانم شک کرد؟
گفتم به ترانه دزدانم شک کن ،چه کسي جز من و تو قشنگي باغچه را مي بيند ؟
و چه بي رحمانه مشک پر آبي را که براي عتش باغچه باقي مانده است نيمه شب مي دزدند و به يک رهنگذر قمقمه هايش پر آب
مي فروشند ارزان ،به ترانه دزد بگو تو را باور ندارم ..............
اما تو نبايد مي رفتي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 20:2  توسط آرش  |